یادداشت های پنهانی من

مینویسم تا به قول شریعتی خود را برهانم از بیماری ننویسندگی!

بالی برای پریدن
نویسنده : رها - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧
 

گاهی می خواهی بال بگشایی ،بپری ،اوج بگیری

اما عده ای تو را می ترسانند.انگار می چینند بال های اشتیاقت را .انگار می بندند پر پروازت را.

تا دیروز می گفتند برای پریدن به جز بال اسمان نیز لازم است

اما امروز من می گویم به جز بال و اسمان  دل بی واهمه نیز لازم است .

دلی به رنگ اسمان که تورا لایق ابی بی منتهایش کند.

چند وقتی است که پریده ام                                  شکوهش بی مانند است باید بپری تا حسش کنی.

 


 
comment نظرات ()
 
به خدا اعتماد کن!
نویسنده : رها - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

اگر در زندگی خدا تو را تا لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن ،یا پرواز را به تو می اموزد یا از پشت تو را خواهد  گرفت.


 
comment نظرات ()
 
رمضان امد!
نویسنده : رها - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱
 

رمضان امد درست در لحظه ای که داشتیم کهنه و سنگین و سربی می شدیم .رمضان امد تا در ثانیه های خیس مناجاتش زنگار از دل هایمان بشوییم و با سحرهای ابو حمزه و شب های افتتاح  سپیده باران شویم.

خدایا با کدامین زبان توبه و استغاثه از استانت طلب بخشایش و رحمت کنیم که از فرط انابه های دروغین به لکنت مبتلا شده ایم .

می دانیم که جام کوچک دلمان تاب باده عشق تو را ندارد .چرا که ما دورمانده ای از چشمه سار رحمتیم و غرق در لذات نا چیز زمینی ،افتاده در گودال وحشت و تنهایی،با عملی لبریز از ریا و زبانی سراسر کذب .

                      هذا مقام العایذ بک من النار

                        هذا مقام المستجیر بک من النار

                              هذا مقام المستغیث بک من النار

این حال کسی است که این روز ها به تو رسیده!نگاه ترحم و شفقتت را از ما باز نگیر.


 
comment نظرات ()
 
یک روز به یاد ماندنی!!
نویسنده : رها - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤
 

خدا بیامرزد این مدیر دبیرستانمان را.هر شش ،هفت سال یک بار همایشی می گذارد تحت عنوان دانش اموختگان هدی(دبیرستانی وابسته به جامعه الزهراکه رشته علوم و معارف اسلامی در ان تدریس میشود)بچه ها دور هم جمع می شوند و دیدارها تازه  میشود.اما قضیه برای من که خراب رفیقم به همین سادگی نبود.همایش برای من تولدی دوباره بود.از همان لحظه ورود نگاه هم دوره ای ها به سویم برگشت .اغوش ها بود که یک به یک برایم باز می شد .جیغ ها بود که حنجره به حنجره بیرون می امد.بی خیال سخنران مجلس دل می دادیم و قلوه می گرفتیم .حتی بادیدن بعضی ها بغض کردم و بعدش هم اب قوره گیری!

بعضی ها را هر قدر در اغوش می فشردم دلم ارام نمی شد.مرضیه کلاهدوز ،نعیمه وافی ،زهرا فصیحی و...از ده صبح تا هشت شب  برای با هم بودن وقت داشتیم .از زندگیمان گفتیم از شغلمان،از تحصیلاتمان،از همسرانمان،از بچه هامان...ان روز انقدر خندیدم و انقدر خنداندم که احساس می کنم به اندازه یک سال انرژی  برای زندگی ذخیره کردم.اه که دیدن هم کلاسی های قدیمی چه لذتی دارد.دیدارها که تازه شد خاطره ها هم زنده شد!بستن شیر فلکه اب مدرسه ،پشت و رو کردن مطالب تابلو اعلانات،عوض کردن رمز کیف بچه ها،سرسره بازی کف سالن مدرسه ،چاله کندن توی باغچه مدرسه ...هزارو یک خاطره دیگر که تعریف کردنشان روده برمان کرده بود از خنده .

ان روز تمام شد و باز مثل روز فارغ التحصیلی بچه ها با غم از هم جدا شدند ولی همه زیر لب می گفتند خدا بیامرزد این مدیر دبیرستانمان را!

 


 
comment نظرات ()
 
تولد میس طلبه!
نویسنده : رها - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱
 

پنج ،شش ماهی بود که منتظرش بودم .دلم می خواست همه چی تمام باشد .بنر ،قالب،عنوان ها همه وهمه نو باشد وبدیع .

ارزش چشم انتظاری را داشت .

دو سه روزی هست که روبانش را قیچی کردم .

میس طلبه بلاگ،دریچه به دنیای نا شناخته زن های طلبه.به رها قول داده ام که رهایش نکنم.

بایک نیم نگاه به سمت چپ بلاگ لینکش را خواهید دید .با یک حرکت موس مهمان میس طلبه شوید!

 


 
comment نظرات ()
 
بابا دو بال دارد!
نویسنده : رها - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥
 

 

هنوز سپیده دامان طلاییش را روی زمین پهن نکرده است که او چشم هایش را می گشاید .ارام و صبور .

برخلاف تمام ادم هایی که زمان بر خواستن از بستر  دست هایشان را حایل زمین و بدنشان می کنند او کتف راستش را ستون تن نحیفش می کند تا برخیزد وبار دیگر خدا به خاطر تمام داده هاو نداده هایش شکر کند!

برخلاف تمام ادم هایی که دست نیاز واستغاثه به سوی خدا دراز می کنند او صورتش را بالا می برد تا خنکای نسیم رحمت حق گونه هایش را بنوازد .

برخلاف تمام باباهایی که دست دور گردن دخترکانشان حلقه می کنند وشمعدانی محبت رادر وجودشان می کارند ،من،دست دور گردن  بابا می اندازم و محاسن سپیدش را غرق بوسه می کنم .

برخلاف تمام ادم هایی که موقع برخواستن دست روی زانو می گذارند و یا علی می گویند او تنها زانوانش را روی زمین می فشارد ویا اباالفضل گویان بر می خیزد !

بر خلاف تمام ادم هایی که هدیه هایشان را بادو دست می گیرند وبا سر انگشتانشان باز می کنند ،او هدیه اش را با زانوانش می گیرد و با لب و دندانش می گشاید !

حالا که روز جانباز است روی همان هدیه ای که قرار است با دندان های مروارید گونه اش بازشود می نویسم:

تقدیم به بابایی که دست هایش را داد تا ما بتوانیم برای ابادانی کشورمان استین همت بالا بزنیم!!

 


 
comment نظرات ()
 
گذشت؟؟؟؟
نویسنده : رها - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
 

این روزها توی دفتر دلم سر مشق گذشت را نوشته ام .

گذشت:گذ...

مدادم می شکند!مداد را می تراشم.

گذشت:گذش...

مدادم می شکند!مداد را می تراشم.

گذشت:گ....

مدادم می شکند ،می شکند....

گذشت:گذشط...

اشتباه است،پاک می کنم....

گذشت:گذ...

مداد تراشم کجاست؟مدادم شکسته!!

گذشت:گذش....

مدادم کوچک  شده ومداد تراشم کند!!

سر مشق را پاک می کنم !برای اخرین بار مداد رابه زحمت می تراشم..می نویسم:

سکوت: سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت،سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت !

مدادم نمی شکند.باز می نویسم :

گذشت:گذ....

مدادم می شکند.دیگر به قدری کوچک شده که تراشیده نمی شود!

نوای در درونم می گوید سکوت ،سکوت،سکوت!!!!

 


 
comment نظرات ()
 
دل غافل!!
نویسنده : رها - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩
 

اسمان لاجوردیمان سرخ می شود وافق سرخمان به دامان مخملی شب گره می خورد وباز سپیده  گیسوی طلاییش را پریشان می کند .

می  ایند و می روند این روزهای مکرروما غافل ازاین تکرار وشادمان از گذران عمر !!

واین فرشته مرگ است که همچون معشوقی سر مست و بی قرار در کمین نشسته، تا تنگ در اغوشش بفشاردمان!!

                                           آه که چه ناگزیریم از این لحظه!!

                                                                                    آه که چه ناگزیریم!!

 


 
comment نظرات ()